قصه ی من و غم تو
«...عشق هدف حیات ومحرک زندگی من است. زیباتر از عشق چیزی ندیدهام و بالاتر از عشق چیزی نخواستهام. عشق است که روح مرا به تموج وا میدارد. قلب مرا به جوش میآورد. استعدادهای نهفته مرا ظاهر میکند. مرا از خودخواهی و خودبینی میرهاند. دنیای دیگری حس میکنم. در عالم وجود محو میشوم. احساس لطیف و قلبی حساس و دیدهای زیبابین پیدا میکنم. لرزش یک برگز، نور یک ستاره دور، موریانه کوچک، نسیم ملایم سحر، موج دریا، غروب آفتاب، احساس و روح مرا میربایند و از این عالم به دنیای دیگری میبرند... اینها همه و همه از تجلیات عشق است... به خاطر عشق است که فداکاری میکنم. به خاطر عشق است که به دنیا با بیاعتنایی مینگرم و ابعاد دیگری را مییابم. به خاطر عشق است که دنیا را زیبا میبینم و زیبایی را میپرستم. به خاطر عشق است که خدا را حس میکنم. او را میپرستم و حیات و هستی خود را تقدیمش میکنم...میدانم که در این دنیا به عده زیادی محبت کردهام. حتّی عشق ورزیدهام. ولی جواب بدی دیدهام. عشق را به ضعف تعبیر میکنند و به قول خودشان زرنگی کرده از محبت سوء استفاده مینمایند! اما این بیخبران نمیدانند که از چه نعمت بزرگی که عشق و محبت است، محرومند. نمیدانند که بزرگترین ابعاد زندگی را درک نکردهاند. نمیدانند که زرنگی آنها جز افلاس و بدبختی و مذلت چیزی نیست... و من قدر خود را بزرگتر از آن میدانم که محبت خویش را از کسی دریغ کنم. حتّی اگر آن کس محبت مرا درک نکند و به خیال خود سوء استفاده نماید. من بزرگتر از آنم که به خاطر پاداش محبت کنم، یا در ازاء عشق تمنایی داشته باشم. من در عشق خود میسوزم و لذت میبرم. این لذت بزرگترین پاداشی است که ممکن است در جواب عشق من به حساب آید...» بخشی از وصیتنامهی شهید دکتر مصطفی چمران
زينگونه ام که در غم غربت شکيب نيست
می خوام بیام همسایه های پاپرت رو دون بدم دلم رو دست بگیرم تا بهت نشون بدم روبروی گنبدت سجده کنم سلام بدم .............. .............. روبروت بی اختیار دوباره زانو بزنم میون گریه بگم غریب و در به در منم تورو شاهد بگیرم که با خدا حرف بزنی میدونم که دست رد باز به سینم نمی زنی میدونم شفاعت بی منتت زبون زد به همین امید دلم به مشهد تو اومده ............. ......................... من دچار خفقانم خفقان من به تنگ آمده ام از همه چی بگذارید هواری بزنم آآآآآآآآآآآآآ ی! با شما هستم این درها را باز کنید من به دنبال فضایی می گردم لب بامی سر کوهی دل صحرایی که درآنجا نفسی تازه کنم آه ! می خواهم فریاد بلندی بکشم که صدایم به شما هم برسد من هوارم سر خواهم داد چاره این درد مرا باید این داد کند از شما خفته چه کسی میاید با من فریاد کند؟ ف.مشیری اما تو خود نمی خواهی پیدایت کنم؟ دیگر چکار کنم؟ سال داره تموم میشه دل تنگمو دیدار تو درمان من است هروز صبح که تو برنامه صبح بخیر ایران زیارتون خونده میشه بدجور بی تاب میشم ای حرمت ملجا درماندگان دور مران از در و راهم بده لایق وصل تو که من نیستم اذن به یک لحظه نگاهم بده رضاجان
مردان خانه بدوش،دخترکان تن فروش،
مادران سیاهپوش،کاسبان دین فروش
زبان های عشق فروش
آدم های آدم فروش
همه را می بینی؟؟؟چرا ساکتی؟؟؟خودت نیز کم آورده ای از این انسان دوپا
میخواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم،دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد...
داری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گر سر کنم شکايت هجران غريب نيست
جانم بگير و صحبت جانانه ام ببخش
کز جان شکيب هست وز جانان شکيب نيست
گمگشته ی ديار محبت کجا رود
نام حبيب هست و نشان حبيب نيست
ای خواجه درد هست و ليکن طبيب نيست
ّآرزومه
توخیالم

امسال نتونستم مثل هر سال بیام زیارت
| Design By : Night Melody |


